تبليغاتX
زندگی زیباست

زندگی زیباست

آزمون ورودی دانشگاهی در ایرلند (زمان یک دقیقه)

زمان مجاز یک دقیقه ولی شما هر چی خواستید وقت بزارید اشکال نداره

خوب فکر کردید؟

پاسخ در ادامه مطلب 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط کبیری در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 23:47 | لینک ثابت |


نیایش از استاد شریعتی
خدایا

آتش مقدس "شک" را آنچنان در من بیفروز تا همه ی "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند،بسوزند.

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر، لبخند مهراوه برلب های صبح یقینی، شسته از غبار،طلوع کند.

خدایا

به هرکه دوست می داری بیاموز  که عشق از زندگی کردن بهتر است ، وبه هرکه بیشتر دوست می داری ،بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!

خدایا

به من زیستنی عطا کن، که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذاشته است،

حسرت نخورم. ومردنی عطاکن، که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم. بگذار تا آنان را من،خود انتخاب کنم،

اما آنچنان که تو دوست داری.

"چگونه زیستن"را تو به من بیاموز،

"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت


نوشته شده توسط کبیری در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 21:56 | لینک ثابت |


مناجات

الهی! اگر چه طاعت بسی ندارم , در دو جهان جز تو کسی ندارم.

الهی! طاعت مجوی که تاب آن نداریم و از هیبت مگوی که تاب آن نیاریم.

الهی ! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم.

الهی ! دستم گیر که دست آویز ندارم , و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی! تو بساز که دیگران ندانند و تو نواز که دیگران نتوانند.

الهی ! نگاه دار تا پشیمان نشویم و براه آر که سر گردان نشویم.

الهی ! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان , بیامرز رایگان که تو خدایی , نه بازارگان

الهی ! نه کلید دارم که در بگشایم و نه کرم دارم که ببخشایم , ای یگانه ای که در آفرینش مقدسی , چه شود اگر در دم باز پسین مفلسی را به فریاد رسی.

مناجات های خواجه عبدالله انصاری


نوشته شده توسط کبیری در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 3:4 | لینک ثابت |


جائیکه خدا می خواهد باشم

داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم.

او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند.

با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.

تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند. شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید. شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود. اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد.او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند.

 بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند...
با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم.امیدوارم
که خدا با همین چیزهای کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد.یک صدای آرام درونی تا حالا شده که نشسته باشید که ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت میدهید٬ بکنید...

آیا تا حالا شده که یکدفعه در مورد شخصی که مدت طولانی است که ندیدید  فکر کنید و سپس میدانید که او را  بزودی خواهید دید و یا از او تلفن یا نامه ای دریافت خواهید کرد...

آن خداست... چیز تصادفی نیست.آیا شده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کرده باشید...مثل پولی ازطریق پست٬ قرضی که صاف شده٬ کوپن خرید رایگان کالا ازجائیکه می خواستید  چیزیاز آنجا برای خود بخرید اما بزاعت مالی آنرا نداشته اید...

 آن خداست... او خواست دل شما را میداند.

آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه میکنید...

 آن خداست... که شما را از میان تمامی رنجها عبور داده تا روز روشن او را ببینید.

آیا فکر میکنید که این پیغام  تصادفی بدستتان رسیده؟   
 ما در تمامی امور باید همه سپاس و برکت را به او دهیم و با برکت چندین برابر ادامه دهیم.

این پیغام از طرف یک دوست صمیمی به من رسید٬ لطفاً آنرا به تمامی دوستان خوب خود بفرستید.   
بگذارید
این پیغام تا ابدیت ادامه یابد.
لبخند بزنید... این یکی از بهترین تبلیغها برای خداست... مردم را از چیزی که نصیبتان شده متحیر کنید...

 

 


نوشته شده توسط کبیری در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 13:3 | لینک ثابت |